هنوز نظری ثبت نشده!
معنا را نمی توان جدای از معناکننده تحلیل کرد. معناکننده اگر نتواند در خود معنایی بیابد، در هیچ چیز دیگر آن را نخواهد یافت، حتی اگر آن چیز به تعبیر نیگل عظمت الهی یا به بیان استیس توهّمِ بزرگ باشد.
نام ها مهمّ نیستند، آن ادراکی که مُدرِک از خودْ در باب معنا و به بیانِ دقیق تر معنایِ خود می فهمد، مدرَکات دیگر را به همان وجه معنا خواهد کرد، لذا بی معنایی عالَم ریشه در بی معناییِ من دارد و بی معنایی من به تعبیر کسانی چون شوپنهاور به این دلیل است که پایان کار انسان، مرگ به معنای نابودی و عدم است. اولاً، فهم من از خود، علمی است حضوری؛ ثانیاً، میزان درک و فهم از خود به مرتبه وجودی «من» وابسته است.
به تعبیر دیگر، هرکس همان را می فهمد که در آن رتبه از وجود قرار دارد، بنابراین، مُدرِکی به نام من مُدرَکی به نام من را به همان مقدار و به همان ارزشی می شناسد که هست.

%20%D8%AF%D8%B1%20%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87%20%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%DB%8C%D9%86.jpg&w=3840&q=75)


%20%D8%AF%D8%B1%20%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87%20%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%DB%8C%D9%86%20(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%20%D8%AF%D9%88%D9%85).jpg&w=3840&q=75)



.jpg&w=3840&q=75)
.jpg&w=3840&q=75)



.jpg&w=3840&q=75)




.jpg&w=3840&q=75)

